گفتگوی تلگرامی با یک نویسنده محبوب ...
در حسرت بی پایان کتاب خوانی ...

عمری دگر بباید بعد از فراق (وفات) ما را ...
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری ... (+)
گفتگوی تلگرامی با یک نویسنده محبوب ...
در حسرت بی پایان کتاب خوانی ...

عمری دگر بباید بعد از فراق (وفات) ما را ...
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری ... (+)
اشک رازی است ...
لبخند رازی است ...
عشق رازی است ...
اشک آن شب لبخند عشقم بود ...
قصه نیستم که بگویی ...
نغمه نیستم که بخوانی ...
صدا نیستم که بشنوی ...
یا چیزی چنان که ببینی ...
یا چیزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم مرا فریاد کن ...

درخت با جنگل سخن می گوید ...
علف با صحرا ...
ستاره با کهکشان ...
و من با تو سخن می گویم ...
نامت را به من بگو ...
دستت را به من بده ...
حرفت را به من بگو ...
قلبت را به من بده ...
من ریشه های تو را دریافته ام ...
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام ...
و دست هایت با دستان من آشناست ...
در خلوت روشن با تو گریسته ام ...
برای خاطر زندگان ...
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام ...
زیباترین سرودها را ...
زیرا که مردگان این سال ...
عاشق ترین زندگان بوده اند ...

دستت را به من بده ...
دست های تو با من آشناست ...
ای دیر یافته با تو سخن می گویم ...
بسان ابر که با توفان ...
بسان علف که با صحرا ...
بسان باران که با دریا ...
بسان پرنده که با بهار ...
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید ...
زیرا که من ...
ریشه های تو را دریافته ام ...
زیرا که صدای من ...
با صدای تو آشناست ...

پ.ن:
هر وقت اینو می خونم و هر بار که می شنوم، حس خوبی دارم ...
درست مثل وقتایی که با شما - دوستان خوبم - در فضای سایبر هم کلام هستم ...
چه دوستان واقعی که سال هاست همدیگر رو ندیده ایم ...
چه دوستان وبلاگی که هیچ وقت همدیگر رو ندیدیم ...
این حس خوب تقدیم شما ...
![]()
"زیرا که من ...
ریشه های تو را دریافته ام ...
زیرا که صدای من ...
با صدای تو آشناست" ...
به یاد دوستی وبلاگی به نام فاطمه که این متن، پیام ثابت وبش بود ...

" زخم های دلم عمیقند اما نه به اندازه امیدم به خدا ...
ترک های قلبم وسیعند اما نه به اندازه تلاشم برای اوج گرفتن ...
خستگی های وجودم بی شمارند اما نه اندازه آرزوهای شکوفا نشده ام ...
غم های زندگی ام بسیارند اما نه اندازه اراده ای که حساب کردم برای مبارزه و پیروزی ...
من تسلیم نخواهم شد ...
هرگز " ...

"خوبی دوستان مجازی اینه که میتونی بذاریشون توی کیفت ...
و با خودت همه جا ببریشون"! ...

"در کنار تو وجودم به خدا نزدیک است ...
هر که نزدیک خدا شد به شما نزدیک است ...
تو خودت حافظ من باش به یغما نروم ...
دام ابلیس به من در همه جا نزدیک است" ...
![]()
علی ذوالقدر ...
حالا هِی خصوصی بنویسید! ... 
چرا خصوصی نویسی؟! ... 
من - به سهم خودم - راهِ کامنت نویسی رو براتون هموار کردم! ... (+)
شما هم مرحمت فرموده ما را مِس کنید! ... 
نه این نبود! ... 
شما هم مرحمت فرموده نظرات مرتبط رو عمومی بنویسید، خُب ... 
لطفا ... 
در صورت امکان ... 
اگر میشه ... 
چرا این همه سِکرِت شدید؟! (2 نمره) ... 

در مدتی که مطالب کامنت بسته پُست کردم اینجا ...
هر وقت قول و نظر پر محتوایی خوندم ...
از طرفی شرمنده شدم از زحمت دوستان و خوانندگان برای نوشتن نظرات ...
از طرفی هم پشیمون از پُست های کامنت بسته ...
از این نظر که برخی نظراتِ دوستان درباره این سوژه ها واقعا مفید هستند ...
و حیفه که بقیه از این مطالب و نقطه نظرات محروم باشند ...
بنابراین از امروز امکان کامنت نویسی این مجله اینترنتی رو فعال کردم ...
بیشتر بابت نمایش نظرات و کامنت های مرتبط با موضوع ...
اینم - اندکی تحول در سال جدید!! ... :)
یه مورد عجیب و غریب ... !
چیزی شبیه یک معمای وبلاگی ... !
شایدم در حد یک فرضیه مجازی ... !
به هر حال می نویسم بلکه حل بشه این مسأله ...
اینکه مدتیه – بیشتر از چند ماه - کامنت هام به دوستان نمی رسه، گویا ... !
به خصوص در بلاگفا ... !
مثلا وبلاگ های مهناز عزیز، مریم خانم و میم.عین بزرگوار ...
و خیلی خیلی از دوستان دیگه ...
اگر رسیده و من نمی دونم که هیچ ...
اما اگر تا حالا کامنتی از من نرسیده ...
ایها الناس ...
بدانید و آگاه باشید ...
درسته که دیگه مثل گذشته فرصت وب خوانی و کامنت نویسی ندارم ...
درسته که – مثلا - اختلافات فکری، عقیدتی و سیاسی با هم داریم، شاید ... !
درسته که کمی بداخلاقم - در حد کمی رو قبول دارم ! ... :)
اما بی معرفت نیستم ...
حتما و حتی المقدور به کامنت هایی که میرسه، جواب میدم ...
پس اگر تا حالا کامنتی از من نرسیده ...
بدانید و آگاه باشید ...
من بی تقصیرررم ...
ممکنه به هر دلیلی دامنه ir رفته باشه توی لیست سیاه، مثلا ... !
یا هر چی ...

الْحَمْدُللهِ الَّذي تَحَبَّبَ اِلَي وَ هُوَ غَنِي عَنّي ...
ستايش خدايی را كه با من دوستی كند ...
در صورتی كه از من بی نياز است ...
![]()
دعای ابوحمزه ثُمالی ...
جا داره تشکری داشته باشم از برخی دوستان قدیمی ...
که با همه کم کاری هایم - همچنان - خواننده مطالبم هستند ...
و هنوز این مسیر وبلاگی رو فراموش نکردند ...

دوستانی که هر از گاهی یادی از ما می کنند ...
خبری از خودشون می نویسند ...
این مهر و محبت و معرفت دوستانه باعث افتخارم هست و مایه دلگرمی ...
و یه عذرخواهی ...
بابت مطالب کامنت بسته ای که پُست می کنم ...
همچنان امیدوارم که دوباره وقت و حوصله و همتی پیدا کنم ...
برای وبلاگ نویسی همراه با تبادل نظر ...
ان شاء الله ...
در پاسخ به یه سوال تکراری و مشترک هم باید بنویسم که ...
در تلگرام هستم ...

مجبورم واسه ارتباطات کاری و خانوادگی ...
اما حضورم خیلی ناچیزه ...
نه کانال تلگرامی دارم ...
نه هیچ وقت گروه داشتم ...
در واقع [فعلا] اعتقادی به این موارد ندارم ...
چند باری نوشتم ...
این برنامه در حد پیام رسانی خوبه ...
اما نه برای خبر و مطلب و فیلم و عکس پراکنی ...
چت کردن و غرق شدن در گوشی رو هم اصلا قبول ندارم ...
البته خواننده هستم ...
مثل خیلی از فضاهای مجازی دیگه ...
شناخت و استفاده درست و کاربردی از رسانه ها،
نرم افزارها و شبکه های اجتماعی نکته مهمیه که خیلی ها ازش غافلند ...
"زمستان است" ...

"رفاقت، مثل آدم برفی می مونه ...
درست کردنش راحته اما نگه داشتنش سخته" ...

چند نفر از شما از این صندوق پُست ها دیده اید ... ؟!
یا استفاده کرده اید ... ؟!
اصلا در میان شما کسی هست که نامه نگاری کرده باشه ... ؟!
منظورم نامه های کاغذی و تمبر و پاکت و پُست و اینهاست ...
من که بارها و بارها نامه نوشتم ...
از کودکی تا حدود 12 سال پیش ... !
البته هیچ وقت در این صندوق ها نامه ننداختم ...
نمی دونم چرا بهشون اعتماد نداشتم ... ؟!
همیشه نامه ها رو به اداره پُست تحویل می دادم ...
چه وقتی بچه بودم ...
و برای برنامه های تلویزیونی که دوست داشتم، نامه می نوشتم! ... 
یا در مسابقات شرکت می کردم ... !
چه زمان نوجوانی که برای روزنامه ها و مجلات مورد علاقه ام مطلب می فرستادم ... :)
چه زمان دانش آموزی و دانشجویی ...
که به جای تلفن و درد دل با دوستانم در شهرها و استان های مختلف ...
واسه هم نامه می نوشتیم - هر از گاهی - و یک دل سیر حرف می زدیم از خودمون ...
و چقدر شیرین بود لحظاتی که جواب نامه به دست ما می رسید ... 
شاید برای همین باشه که حوصله چت کردن ندارم ... !
برخی دوستان می دونند چقدر در چت کردن بد اخلاق و بی انضباطم !؟ ... 
به همون اندازه در کامنت نوشتن با حوصله و مهربانم، شاید ! ... 
بگذریم ...

چی شد این موضوع به ذهنم اومد ... ؟!
پُست های وبلاگ ...
بازم - تا اطلاع ثانوی - کامنت بسته خواهد شد ...
این پُست و صندوق پُستش - اما - ثابت می مونه ...
حرف و حدیث و پیام و پیغامی - اگر هست - اینجا ارسال کنید ...
حرف و حدیث و پیام و پیغامی - اگر نیست – هم که سپاس و دیگر هیچ! ... :)
![]()

گفت: مزه دوستی به همین قهر و آشتی هاست ...
شنید: مزه دوستی به صداقت و پایداری اش هست ...

دیالوگی از: سریال در قلب من ...

"صداقت ...
ممکن است باعث نشود که تعداد خیلی زیادی دوست پیدا کنید ...
اما مطمئنا باعث می شود که دوستان شایسته ای پیدا کنی" ...
و خبر اینکه ...
سوژه نگار 4 ساله شد ... :)
آخ آخ آخ ...
خیلی بهش بی مهر شدم ...
امروز به خودم قول دادم ...
در اولین فرصت وبلاگ رو غبارروبی و عطرافشانی کنم! ... :))

این عکس نوشته رو دیشب دوست عزیزی برام ارسال کرد ...
و چه درست و واقعی ...
آهنگ وبلاگ رو - هم - به خاطر کنگره ملی شهدای گیلان ...
و البته به یاد اولین روزهای تولد سوژه نگار در دنیای مجازی گذاشتم ...
که اولین آهنگ وبلاگ بود ...
"به این عکس ها خیره شو، خیره شو" با صدای حامد زمانی ...
دیروز رشت بود ...
در اجلاسیه بانوان کنگره ملی 8 هزار شهید استان گیلان ...
آهنگ هایی که خوند به دلم ننشست! ... :/
نمی دونم چرا ... ؟!
هنوز – اما – این آهنگ و آخرین قدمش رو بسیار دوست دارم ...
خُب ...
دیگه چی باید بنویسم ... ؟!
آهان ...
خیلی خیلی خیلی ممنونم از دوستانی که هنوز به اینجا میان ...
گرامی باد یاد و نام و خاطره دوستانی که در افق محو شدند ... !
و سلام بر دوستانی که مثل خودم خواننده خاموشند ... !

و دعای همیشگی ...
"خدایا چنان کن سرانجام کار ...
تو خشنود باشی و ما رستگار" ...

بیشتر از 4 ساله به این شهر و این محله اومدیم ...
در تمام این سال ها هر وقت از خونه اومدم بیرون ...
چشمم خورد به این دیوار نوشته ...
هر چیزی آفتی دارد و آفت جوانی رفیق بد است ...

بلااستثناء هر بار خوندمش، چند دقیقه ای بهش فکر کردم ...
به خودم و دوستانم ...
و جوانی ام ...
چند روزی هست که به بهانه عید و طراوت و تازگی سالِ نو دیوار رو رنگ زدند ...
سفیدِ سفید ...
حالا هر وقت جای خالی اون نوشته رو می بینم ...
در ذهن مرورش می کنم ...
و بازم بهش فکر می کنم ...
به خودم و دوستانم ...
و آینده ام ...
🔹