
ماهی کوچک یک تُنگِ بلورم ...
چندی است ...
بر لب طاقچه از رودِ تو دور افتادم ...
![]()
فاطمه دبیری ...

ماهی کوچک یک تُنگِ بلورم ...
چندی است ...
بر لب طاقچه از رودِ تو دور افتادم ...
![]()
فاطمه دبیری ...
لحظه تحویل سال جدید ...
ساعت 8 و صفر دقیقه و 12 ثانیه صبح یکشنبه 1 فروردین 1395 هست ...
8 صبح! ... ![]()
سیزده به در هم که افتاده جمعه! ... :/
اینا یه طرف ...
اینکه ساعت ها رو اول فروردین - باید - یک ساعت بکشیم جلو رو کجای دلمون بذاریم!؟ ... :|
طبق قانون، در نیمه شب اول فروردین هر سال ...
ساعت رسمی کشور یک ساعت به جلو کشیده میشه ...
و در نیمه شب آخر تابستون دوباره به وضعیت قبل برمیگرده ...

بگذریم ...
سال نو پیشاپیش مبارک ... :)

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده است ...
ماه خندید که من چشم به خود دوخته ام! ... :)

این گُل رنگارنگ - دو روز پیش - در حیاط محل کار جلوه گری می کرد ...
در هوای لطیف و بهاری 24 اسفند ماه ازش عکس گرفتم ...
در اینستاگرام پُستش کردم به عنوان بهار ...
در جواب کامنت دوستی نوشتم:
به نظرم اسفند هم باید یکی از ماه های فصل بهار اعلام می شد ...
دمای هوای گیلان - اما - از دیشب 10 تا 18 درجه کاهش یافت! ... (+)
همراه با بارش باران و وزش باد سرد ... !
حتی برف در مناطق کوهستانی استان ... !
اسفند ماه ثابت کرد؛
درسته به پیشواز بهار رفته اما یه ماه زمستونیه با تمام مختصاتش! ... :)
یخ زدیم امروز که واسه خرید رفته بودیم ...
ترافیک و چتر و باد و بارون و ...
اسفند ماه هم لجبازه ها! ... :))

پی نوشت:
ان شاءالله ...
برای این شعر حافظ ...
به مناسبت هوای بد و غبار آلود صبح امروز ...
آخرین سه شنبه سال ...
گرد و خاک ناشی از طوفان و تندباد شدید در استان اردبیل ... (+)
که ما هم بی نصیب نموندیم ...
عجب گرد و خاکی بود!؟ ... :|
بیشتر از 4 ساله به این شهر و این محله اومدیم ...
در تمام این سال ها هر وقت از خونه اومدم بیرون ...
چشمم خورد به این دیوار نوشته ...
هر چیزی آفتی دارد و آفت جوانی رفیق بد است ...

بلااستثناء هر بار خوندمش، چند دقیقه ای بهش فکر کردم ...
به خودم و دوستانم ...
و جوانی ام ...
چند روزی هست که به بهانه عید و طراوت و تازگی سالِ نو دیوار رو رنگ زدند ...
سفیدِ سفید ...
حالا هر وقت جای خالی اون نوشته رو می بینم ...
در ذهن مرورش می کنم ...
و بازم بهش فکر می کنم ...
به خودم و دوستانم ...
و آینده ام ...
خاموشیت مباد ...

"ای هرگز و همیشه و نزدیک و دیر و دور ...
در هر کجا و هیچ کجا، در چه مأمنی" ؟! ... (+)
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه ای است ...
هول هولکی و دم دستی، برای رفع تکلیف ...
اما خستگی ات را رفع نمی کند ...
دل آدم را باز نمی کند، خاطره نمی شود ...
دوستی با بعضی آدم ها مثل خوردن چای خارجی است، پر از رنگ و بو ...
این دوستی ها جان می دهد برای خاطره های دمِ دستی ...
این چای خارجی را می ریزی در فنجان ...
می نشینی با شکلات فندقی میخوری ...
و فکر می کنی خوشحال ترین آدم روی زمینی ...
فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان ...
بعد از یکی دو ساعت می شود رنگ قیر، سیاه ...
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای سرگُل لاهیجان است ...

باید نرم دم بکشد ...
باید انتظارش را بکشی ...
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی ...
باید صبر کنی ...
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی ...
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک ...
خوب نگاهش کنی ...
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی و زندگی کنی ...
![]()
پ.ن:
این نوشته منسوب به سروش صحت است ...

"دلتنگى یعنی ...
جاذبه برعکس شود ...
وزن زمین ...
روی دلت سنگینی کند" ...

"قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست ...
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند" ...

پی نوشت :
البته جاهای دیگه کشور هم دست کمی از تهران نداره، در این فقره ... !
"چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد" ...

در تمام هیاهوی این روزگار ...
شلوغی های کاذب دنیا ...
هست و نیست های دور و نزدیک ...
شاید و اماهای این و آن ...
من یاد تو می افتم ...
🔹