جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

"من دانشجوی سال دوم بودم ... 

یک روز سر جلسه امتحان وقتی چشمم به سوال آخر افتاد، خنده ام گرفت ...

فکر کردم استاد حتما قصد شوخی کردن داشته است ...

سوال این بود: نام کوچکِ زنی که محوطه دانشکده را تمیز می کند، چیست؟ ...

من آن زن نظافتچی را بارها دیده بودم ... 

زنی قدبلند با موهایِ جوگندمی و حدودا 60 ساله بود ... 

اما نامِ کوچکش را از کجا باید می دانستم؟! ...

من برگه امتحانی را تحویل دادم و سوال آخر را بی جواب گذاشتم ... 

قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویی پرسید: 

آیا سوال آخر هم در بارم بندی نمرات محسوب می شود؟ ...

استاد گفت: حتما ...

و ادامه داد: 

شما در حرفه خود با آدم های بسیاری ملاقات خواهید کرد ...

همه آنها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می باشند،  

حتی اگر تنها کاری که می کنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد ...

من این درس را هیچگاه فراموش نمی کنم" ... 

بی ربط نوشت: 

"گاهی برای مهربانی هم دیر می شود" ...

چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

 

 

تقدیم به صبورترین آقای عالم ؛ امام سجاد (علیـ السلام ـه) ... (+)

برچسب ها :

صحیفه سجادیه

،

محمدعلی علمی

چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

بلاگفا و بلاگ بیان ...

از اونجایی که من خیلی صبور نیستم؛ متأسفانه ...

مدت هاست کاسه صبرم از موانع و محدودیت های بلاگفای عزیز لبریز شده ...

علی رغم خاطرات و ارادتی که هست؛

شعبه ای دیگر! از "سوژه نگار" رو به کمکِ یکی از دوستانِ عزیز ...

در "بلاگ بیان" راه اندازی کردم تا کم کم به اونجا کوچ کنم ...

هنوز به محیطِ بلاگ بیان آشنایی چندانی ندارم و کمی احساسِ غریبی می کنم! ... :))


البته این دوستِ ما میگه:

باید عِرقِ بلاگفایی رو کنار بذاری تا بتونی به اینجا عادت کنی ... :)

راستش از هر چی در بلاگفا بگذریم، از گُل هایِ قرمزش نمیشه گذشت ...

آهان؛

اینم بگم که سوژه نگار [فعلا] جُز بلاگ بیان، شعبه دیگه ای نداره ... :)

اگر صفحه ای در فیس بوک یا سایت و وبلاگی در جای دیگه به این نام دیدید؛  

حتما از عنوانِ این وبلاگ تقلید کرده! ... :/

عنوانِ وبلاگم اورجینال و اختصاصیه که 2 سالِ تموم بهش فکر کرده بودم ...

و 2 ساعتِ تموم هم - قبل از ثبتِ این عنوان در بلاگفا -

درباره اش با 2 نفر از اعضایِ خانواده ام تبادل نظر کرده بودیم ... !

امان از این تقلیدهایِ فله ای و سرقت های فرهنگی! ... :|

برچسب ها :

سوژه نگار

،

وبلاگ

،

بلاگفا

،

بلاگ بیان

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار


"وقتی از کسی کدورتی به دل می گیرید، در واقع خودتان را اسیر او می کنید ... !

فکرتان، ذهنتان، دلتان، رفتارتان ...

همه شما در اسارتِ اوست؛ بی آن که بدانید ...

از زندگی لذت نمی برید ...

روزها فکر شما و روح شما را درگیر می کند ...

و شب ها حتی رؤیاهای شما را ...

و حتی در عباداتِ شما تاثیر می گذارد ...

همچنان که بر رفتار و عباراتِ شما ...

پس اسیر او شده اید؛ بی آن که بدانید ...

با بخشش، خود را از بندِ کینه رها کنید ...

نه از آن جهت که - حتما - او سزاوارِ بخشش است ...

بلکه برای اینکه شما سزاوار آرامش هستید " ...

با تشکر از: دکتر مخبر دزفولی ... (+)

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

هفته کتاب و کتابخوانی باشه و بی تفاوت ازش رد بشیم ...

دیگه خیلی بی معرفتیه ... 

درسته الان کتابخوانِ حرفه ای نیستیم! ...

ولی خُب یه زمانی عاشقِ کتاب و کتابخوانی بودیم! ...

و بیشترِ درآمدِ ناچیزمون رو برای خرید کتاب خرج می کردیم! ... :|

البته پیش از این بارها به عناوینِ مختلف به این موضوع در اینجا پرداختیم ...

و به نوعی واسش عزاداریِ دسته جمعی کردیم ... !

از پُست های هفته کتاب سال های گذشته گرفته ...

تا به بهانه نمایشگاه های کتاب ...

و همچنین چالشِ کتابخوانی که تابستانِ گذشته به راه افتاد ... 

کتاب هایِ جالب و متنوعی در چالشِ کتابخوانی معرفی شد:

کتابِ تحلیلی "شعر و کودکی"؛ قیصر امین پور ...

سفرنامه "مارک و پلو"؛ منصور ضابطیان ...

رمانِ "قیدار"؛ رضا امیرخانی ...

کتابِ شعرِ "گریه های امپراطور"؛ فاضل نظری ...

صحیفه سجادیه ...

رمانِ "صد سال تنهایی"؛ گابریل گارسیا مارکز ...

کتابِ تحقیقی "توسعه و تضاد"؛ فرامرز رفیع پور ...

کتابِ خاطراتِ "پایی که جا ماند"؛

سید ناصر حسینی پور از زندان های مخفی عراق ...

رمانِ "عقاید یک دلقک" ؛ هاینریش بُل ...

كتابِ خاطراتِ "زندان الرشید"؛

سردار علی اصغر گرجی‌زاده از زندان‌های سری عراق ...

رمانِ "بیگانه"؛ آلبر کامو ...

رمانِ "قلعه حیوانات" ؛ جورج اورول ...

رمانِ "خدا حافظ گاری کوپر"؛ نوشته رومن گاری ...

كتابِ "اصول کافی"؛ کلینی ...

كتابِ "دید و بازدید"؛ جلال آل احمد ...

رمانِ "آتش بدون دود"؛ نادر ابراهیمی ...

رمانِ "روی ماه خداوند را ببوس"؛ مصطفی مستور ...

و کتاب "نکته ها از گفته ها"؛

گزیده ای از سخنرانی های حجت الاسلام سيد عبدالله فاطمی نیا ...

از تمام دوستانم که به چالشِ کتاب دعوتم کردند ...

و دعوتم رو برای معرفی کتاب پذیرفتند، سپاسگزارم ...

اینها مجموعِ کتاب هایی بود که در اون روزها معرفی شدند ...

اغلبشون رو دانلود کردم ...

برخی دانلود نداشت و از دیگران گرفتم ...

و بعضی هم هنوز به دستم نرسیده ...

متأسفانه مطالعاتم بیشتر مجازی شده ...

اگر این چالشِ کتاب خوانی نبود، همین ها رو هم نمی خوندم ...

البته خدا رو شکر می کنم که این چالشِ کتابخوانی ...

مهلت و تاریخِ انقضا و امتحان و نمره نداشت ...

و من با خیالِ جمع و آروم آروم – هر وقت دلم خواست –

این کتابها رو فراهم کرده؛ خوندم و خواهم خوند؛ ان شاءالله ... :))

و اما در ادامه ترویج فرهنگ کتابخوانی و تداوم موجِ وبلاگی چالشِ کتاب ...

3 دوستِ دیگر رو به معرفی کتاب های جدید دعوت می کنم ...

با این تفاوت که ازشون میخوام لطف کنند، از هر کتابی که معرفی می کنند ...

یه جمله ناب – اینجا – بنویسند ...

تا اگر نشد به هر دلیلی کتاب ها رو بخونیم لااقل یه یادگاری ازشون داشته باشیم:

سمیه خانوم، سحرِ عزیز و مریمِ بزرگوار ...

شرمنده دوستم در وبلاگِ "و خدایی که در این نزدیکیست" هستم ...

که بلاگفا اجازه لینکِ آدرسِ بلاگ بیان رو نمیده ... !

برچسب ها :

کتاب

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

دهمین نمایشگاه بزرگ کتاب گیلان ...

دیروز به کار خود پایان داد و هفته کتاب و کتابخوانی امروز آغاز شد ...

پس واضح و مبرهن است که باید درباره کتاب؛ این یارِ همچنان مهربان نوشت ... :)

طبق آمارِ مسئولان؛ امسال 122 هزار نفر از نمایشگاه کتاب گیلان دیدن کردند ...

که این تعداد نسبت به سال های گذشته 22 درصد رشد داشته ... !

گیلانی ها از این نمایشگاه 16 میلیارد ریال کتاب خریدند ...

که گویا این میزان، افزایشِ چشمگیری محسوب میشه ... !

اگرچه مشاهدات، مصاحبه و مقایسه ما چندان تفاوتی رو احساس نکرد ...

اما خُب لابد مسئولانِ محترم مقیاس و سنجش های دقیق تری دارند ... !

امسال - البته - خیلی سعی کردم ...

نکاتِ مثبت و دلگرم کننده ای در زمینه ترویج و گسترش فرهنگ کتابخوانی در نمایشگاه پیدا کنم ...

الحق و الانصاف خلاقیت ها و ابتکارات خوبی به خرج داده بودند ...

و برنامه های جانبی و تسهیلاتِ رایگان هم داشتند ...

ولی باز هم - به نظر من - مردم، بیشتر برای تماشای کتاب به نمایشگاه اومده بودند تا خرید ... !

در سال های اخیر هر چقدر آمار و رغبت کتابخوانی در کشور ما ...

به دلایل مختلف رو به کاهش داشت ...

به همون میزان طرح ها و برنامه های مختلفی اجرا شد و میشه ...

که سعی در جبران این کمبود و جذب یا حفظ کتابخوان ها داره ...

طرح هایی چون راه اندازی ایستگاه های مطالعه در اماکن عمومی ...

تا مردم کتاب های این ایستگاه ها رو به صورت رایگان به امانت بردارند ...

یا برگزاری نمایشگاه های سراسری کتاب همراه با تخفیف های 40 یا 50 درصدی حتی ...

و ارائه تسهیلات جدید برای مراجعه کنندگان به کتابخانه های عمومی ...

مانند طرح عضویت سراسری ...

که فرد با عضویت در یک کتابخانه میتونه از تمام کتابخانه های کشور کتاب به امانت بگیره ...

یا حتی همین مسابقه سراسری کتابخوانی (+) که قبلا در موردش نوشتیم ...

اما این ایده ها و طرح های خوب هم تاکنون ...

رغبت و رونق چندانی برای کتابخوانی ایجاد نکرد؛ متأسفانه ...

فکرش رو بکنید زمانی که کتاب؛ یکه تاز عرصه فرهنگ بود ...

کتابخوان ها و کتابدوست های اون موقع ...

– اگر - به چنین طرح ها و تسهیلاتی دسترسی داشتند،

چقدر خوب و رویایی می شد ... ؟!

اشکال اینه که نوشداروهای ما اغلب دیر به دست سهراب ها می رسند ... !

اینم پُست های مرتبطِ هفته کتاب سال های پیش ...

کتاب (+) کتابخوانی (+) و کتابخوان (+) ...

برچسب ها :

لذت عکاسی

،

یک خبرنگار

،

کتاب

،

سوژه نگار

جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

مرتضی پاشایی؛

خواننده جوان موسیقی پاپِ کشورمان

پس از مدت ها مبارزه با بیماریِ سرطان صبح امروز درگذشت ... (+)

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ...

برای آرامشِ روحش ...

و به پاسِ سال هایی که مخاطبِ آثارش بودیم ...


"ﻣﮕﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﻮﻧﻢ ...

ﻣﺤﺎﻟﻪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﻣﺤﺎﻟﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ...

ﺩﻟﻢ ﺩﯾﮕﻪ دلتنگیاش بی شماره ...

ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺗﻮ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻩ ...

ﻧﮕﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺁﺏ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻣﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ...

ﻣﮕﻪ ﺟﺰ ﺗﻮ ﮐﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ...

ﺗﺤﻤﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻧﺒﺎﺷﯽ ...

ﺩﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﺷﯽ" ...

پنجشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

من زنده ام ... (+)

اصلا یادم نمیاد - اولین بار - اسم این کتاب رو کجا دیدم ... !؟

خبرگزاری ، سایت ، ایمیل ، پیامک ، وایبر ، واتس اپ و ...

اما مطمئنم فراخوان مسابقه سراسری کتابخوانی بود ...

که منو به این آدرس رسوند ... (+)

خلاصه داستان رو خوندم:

"هفده سال دارد فقط؛ هفده سال ... !

دخترِ جوانی است؛

شوخ و شنگ، آفتاب و ماهتاب ‌ندیده، عزیزِ دل پدر و محبوب مادر ...

هفده سال دارد فقط که جنگ شروع می‌شود؛

هنوز از تاب و تبِ انقلاب نیفتاده که عراق حمله می‌کند به خاک کشورش ...

هفده سال دارد که واردِ هلال احمر می‌شود تا به برادران همرزمش کمک کند.

هفده سال دارد که توی جاده ماهشهر به آبادان اسیر می‌شود.

هفده سال دارد که می‌شود؛ اسیرِ جنگی ... !

شهرزاد قصه‌گو؛ هزار و یک شب توی چنگال دیو گرفتار می‌شود ...

من زنده‌ام - قصه نیست؛

روایتی است واقعی از روزهایِ اسارت معصومه آباد در عراق" ...

خوشم اومد مثل هر کتابِ دیگری که در تمومِ این سال ها خونده ام ...

بیشترش چون کتابِ دفاع مقدس بود؛ موضوعِ مورد علاقه من ...

اما – فقط - همون لحظه بود ... !

و یادش گُم شد میون تمومِ مشغله های دنیوی ام ... !

تا اینکه دیروز به دهمین نمایشگاه بزرگ کتاب گیلان رفتم ...

قصد خرید کتاب که نداشتم! ... :|

این روزها کتابی هم - اگر - بخونم کتاب های الکترونیکی هست؛

بیشتر ... !

برای مشاهده، عکس برداری و مصاحبه با غرفه داران و ناشران رفتم ...

ماجرایش بماند برای پُست بعدی؛ ان شاءالله ...

دقایق آخر که برمی گشتم،

چشمم خورد به چشمانِ سیاهِ دخترکِ هفده ساله قصه ما ...

و یادم اومد که از این کتاب خوشم اومده بود ...

غرفه دار گفت: سوال های مسابقه هم هست ...

تا اربعین فرصت داری در مسابقه اش شرکت کنی ...

قیمتِ کتاب در چاپِ قبلی 20 هزار تومان بود که الان به 8500 تومان رسیده ... !

منهای تخفیفِ نمایشگاهی ... !

و توضیحاتِ دیگه ...

اینم به قول معروفِ این روزها:

همین الان یهویی! ... :)

کتاب 638 صفحه داره ...

و 8 فصلِ کودکی، نوجوانی، انقلاب، جنگ و اسارت، زندان الرشید بغداد و ...

یه راست رفتم سراغِ فصل اسارت؛ دقیقا صفحه 174 کتاب که نوشته:

"از راننده پرسیدم: چی شد ؟

گفت: اسیر شدیم.

– اسیر کی شدیم؟

- اسیر عراقی ها.

– اینجا مگه آبادان نیست؟ تو ما رو دادی دست عراقی ها؟

- الله اکبر، خواهر! همه مون اسیر شدیم" ...

آهان ...

اینم بگم که دکتر معصومه آباد ...

دختر 17 ساله ای - که داستانِ زندگیش رو در کتاب "من زنده ام" نوشته؛

در حال حاضر رئیس هیئت مدیره نظام پزشکی ایران ...

و عضو چهارمین دوره شورای شهر تهران هم هست... (+)

برچسب ها :

کتاب

،

لذت عکاسی

دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

"حرف ها - گاهی اوقات -

از زباله هایِ هسته ای هم خطرناک ترند؛

هیچ جا نمی شود چالشان کرد" ... !

یکشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

سال ها فقط شنیدم و خوندم ...

که بعثی های از خدا بی خبرِ عراق در دوران هشت ساله جنگِ تحمیلی ...

اسرای ایرانی رو با کابل و شلاق و غیره شکنجه می کردند ...

آزادگانِ عزیزِ ما سال ها از این خاطرات تلخ گفتند و ما نوشتیم و خوندیم ...

دیروز فیلمی منتشر شد از آن دوران ... (+)

من تحمّلِ دیدنش رو نداشتم؛

با این حال بر خود واجب دونستم ببینم و دم فرو نبندم ... !

گفتم: تمامِ روحیه ام شکست از این همه مظلومیتِ آزادگانِ ما ...

عزیزی گفت: با دیدنِ این تصاویر باید ببالیم ...

به عزت و صبر و استقامتِ رزمندگان و ایثارگرانِ هشت سال دفاع مقدسِ ما ... 

پی نوشت:

1- نظری اگر دارید - در صورت امکان - برایِ خبری که لینکش هست؛ بنویسید ... 

2- وای از آن روزی که آدمیزاد انسانیتش رو زیر پا بذاره ... !

پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

"تنِ تب‎ دار و اسیرى و غمِ كوفه و شام ...

واى اگر شِكوه این قوم برِ اجداد كند" ... (+)

برچسب ها :

Ashura

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

"هر طرف می نگری نامِ حُسین (ع) است و حُسین (ع) ...

اِی دَمش گرم! سرش رفت، ولی قولش نه" ! ... (+)

برچسب ها :

Ashura

دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

"امشبی را شَه دین در حرمش مهمان است ...

ظُهر فردا بدنش زیر سُمّ اسبان است ...

مکُن ای صبح طُلوع" ... (+)

برچسب ها :

Ashura

یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

 "کشته شدی ...

تا نسل ها بيدار شوند ... 

و ما هنوز درگيرِ اين هستيم ...

که تاسوعا و عاشورا ...

قبلِ پنجشنبه می افتد يا بعدش" ... (+)

برچسب ها :

Ashura

شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

"با هر نیتی که در عزاداری ها شرکت می کنید؛

ظروف یکبار مصرف را درونِ سطل زباله بندازید، رفتگر بیچاره عضو لشکریان یزید نبود" ... !

احتمالا این پیامک به شما هم رسیده و یا جایی خونده اید ...

هر کی بوده بار اول اینو به منظور "امر به معروف و نهی از منکر" نوشته ...

هیأت ها، تکایا، مساجد و حسینیه های ما این روزها و شب ها میزبانِ عزادارانِ حسینی اند ...

و برای پذیرایی از آنها انواع و اقسام نوشیدنی ها و غذاهایِ نذری تدارک دیده اند ...

که همه شما هم حتما از این نذری ها که با عشق و امید تهیه شده اند، میل کرده اید ...

کوچه ها، خیابان ها و میادین شهرها و روستاهای ما ...

این روزها برای سوگواری و عزایِ حسینی سیاهپوش شده ...

و خیمه ها و ایستگاه های صلواتی نوشیدنی و غذای نذری توزیع می کنند ...

رفتگرها و کارگرانِ شهرداری در این روزها و شب ها زحمات بیشتری رو متحمل میشند ...

و لابد اونها هم این کار مضاعف رو میذارند به حساب خدمت به عزادارانِ حسینی ...

ولی وقتی ظروف و لیوان های یکبار مصرف و پلاستیکی ...

در گوشه پیاده روها و سطح معابر و خیابان ها رها میشه،

با توجه به حجمِ زیادش جمع آوری این زباله ها طول میکشه ...

و چهره نازیبایی به وجود میاره که شایسته منزلتِ آیین های مذهبی نیست ...

مسلما هیچ یک از عزاداران راضی به این بی نظمی نیستند،

سالهاست که داریم شعار میدیم و همه نادرستی این کار رو قبول داریم ...

ولی بازم پاش که بیفته همرنگ جماعت میشیم ...

و حاضر نیستیم زباله ها رو تا محلِ جمع آوری اش حمل کنیم ...

پس چه باید کرد ... ؟!

راهکار چیه و پیشنهاد عملی کدومه ... ؟!

تا کی این نقلِ هر ساله ما باشه ...

و امیدوار باشیم که این پیامک ها و اخبار و مطالب تلنگری ایجاد کنه ...

بلکه روی چند نفری از این جمعیتِ عظیم تأثیر مثبت بذاره ... ؟!

شعار و اظهار تأسف دیگه کافیه ...

و بهتره گروه هایی خودجوش و خیّر به کمک و همیاری اینها بپردازند ...

در برخی شهرها رفتگرانِ زحمتکش ...

در میانِ دسته های عزاداری و زنجیر زنی حضور پیدا می کنند ...

و همزمان با اجرای این آیین های پُرشور زباله ها رو از سطح پیاده روها،

خیابان ها و میادین جمع می کنند ...

بد نیست سازمان هایِ مردم نهادِ مذهبی و مراکز دینی و فرهنگی به کمکشون بیایند ...

و به این امر ورود کنند ...

چطور خادمانِ امام رضا (ع) افتخار می کنند به کفشداری زائرانش ... ؟!

و نه تنها کسرِ شأنی برای خود نمی دونند ...

بلکه آرزوی این خدمت صادقانه و بی منت رو دارند ... !؟

چطور هیأت ها و تکایا و مردم ...

در برگزاری محافل و مجالسِ وعظ، خطابه، سوگواری و سینه زنی ...

و تهیه و توزیع هر چه بهتر نذری هایی چون شربت زعفران، چای و خرما،

شیر کاکائو، شله زرد، غذای گرم و غیره سعی می کنند گویِ سبقت رو از همدیگر بربایند ... ؟!

چه خوب که جوانان و نوجوانانِ این هیأت ها هم در برنامه ای از قبل تعیین شده ...

گروه هایی تشکیل بدهند ...

و هر یک زباله های باقی مانده از این مراسم و آیین ها رو همزمان ...

و پس از برپایی اش جمع آوری کنند ...

تا چند سال باید منش و آداب و فرهنگِ چشم بادامی ها رو ببینیم ...

که بعد از خلوت شدن ورزشگاه ها؛

کاورهای مخصوص می پوشند و پلاستیک در دست می گیرند ...

و زباله های سکوها و صندلی ها رو جمع آوری می کنند ... !؟

از به به و چه چه و تحسین کردن کار پسندیده آنها چیزی عاید ما نمیشه ...

بلکه این توجه به مسائل فرهنگی و زیست محیطی رو باید ازشون الگوبرداری کنیم ...

نه اینکه فقط در روزهایی خاص آن هم به شکل نمادین و نمایشی ...

درباره فرهنگ جمع آوری زباله شعار بدیم ... !

سنتِ حسنه عزاداری های محرم که سفارش بسیاری هم درباره اش شده ...

باید به تعالی فرد و جامعه مسلمان منجر بشه نه اینکه ناخواسته دردسرآفرین باشه ... !

از آلودگی های صوتی و بی موقع گرفته تا راه بندان ها و ترافیک های بی حساب و کتاب ...

و دیگر موارد نادرست که باید توسط خودِ ما تصحیح بشه ...

کار سختی نیست اگر بخواهیم ... !

یادمون باشه آثار و برکاتِ سنت و فرهنگِ عزاداریِ حسینی ...

باید در زندگی ما مشهود و دائمی باشه نه یک بار مصرف و مقطعی ... !

برچسب ها :

Ashura

،

روزگار ما

دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط یک خبرنگار

عین؛

حرفِ اولِ عشق است ...

مثلِ حرفِ اولِ عاشورا" ...

برچسب ها :

Ashura

مشخصات
        سوژه نگار 🔹
صرفا جهت اطلاع:
دامنه ir رو بنا به دلایلی تمدید نکردم!
بنابراین و طبق مقررات سامانه‌ ایرنیک،
اسم و دامنه [بعد از آزادسازی] توسط دیگری راه اندازی شد!
پس soozhenegar.ir دیگه متعلق به من نیست ..
🔹
برچسب ها